توي كوچه ي خاطرات قدم ميزدم واي خدا
تك تك حرفا رو يادم مياد.همه چيزا رو يادم
مياد.كاش هيچ وقت از اين كوچه رد
نميشدم.همين طور كه داشتم قدم ميزدم
چشمم به دفتر خاطراتي افتاد. توي يه
برگ ش نوشته بود تنهايي توي برگ دوم
نوشته بود عشق و برگ سوم نوشته
بودمحبت و برگ چهارم نوشته بود وفا و
صفحه اخرو كه نگاه كردم ديدم بازم نوشته
تنهايي.
اينارو كه خوندم اولش خيال كردم يه ديونه
بوده كه حوصلش سر رفته.دفتر و اوردم و رو
صندلي كه ساعتها با هم حرف ميزيدم و
قلبامونو به هم داديم نشستم ولي حالا
به جاي اون گلي كه همه دنيام بود يه
برگ زرد توي تابسون نسشته بود كه فقط
بوي حسرت جاش دلمو ميسوزوند.
دفترو باز كردم و خوب به صفحه اول نگاه
كردم،تنهايي:اره من تنها بودم هيچ كس رو
نداشتم يه ادم تنها كه فقط يه دوست
داشتاونم همون تنهايي بود.
عشق:هه هه عاشق شدم.اون كسي كه
با ابهت خاص و غرور فراوون زندگي ميكرد
و نميذاشت كسي لهش كنه حالا عاشق
شده.اولش فكر ميكردم ميتونم جلو عشق
هم غرور نشون بدم و اونو مطيع خودم
كنم.بعد زا يه مدت ديدم واي چي شد
غرورم رفت.
محبت:حالا با از دست دادن غرورم فهميدم
كه خيلي دوسش دارم و باهاش صميمي
و مهربون شدم و از محبت خواستم.اونم تا
اونجا كه ميتونست بهم محبتكرد و جواب
مهربونيامو داد.
وفا :واي خدا نميتونم بگم .... چرا اينجوري
شدم؟مگه اين كلمه چي داشت كه
اينجوري شدم؟نه نه نه اره ميدونم چرا
نميتونم بگم چون در مقابل اين همه
دوست داشتن و عشق و محبت ميخاستم
با وفايي كه بهش كردم وفادار بمونه واي
نميتونم ميخام برم صفحه بعد...
تنهايي:يادم افتاد ب وقتي كه گفت هيچ
وقت تنهات نميذارم ويه دفعه يادم اومد كه
دلمو شكونده.تنهايي اره بهترين دوستي
كه هم جواب عشقمو داد و دوسم داشت
هم جواب محبتامو با بخشش داد.هم با
اين كه من بهش بي وفايي كردم اون بازم
برگشت و با اين كه تنهايي بود تنهام
نذاشت.خيلي دوسش دارم با اين كه
تنهايي رو تنها گذاشتم ولي بازم خودش
تنها باهام نموند.با كمال مهربوني و
صميميت هميشگيش كه توي چهرش بود
منو با يكي از دوستاي خوبش اشنا
كرد.اونم مثه تنهايي باوفا بود اسمش غم
بود.ولي تنهايي رو بيشتر ميشناسم.از
همون اول بچگي باهام دوست بود و حالا با
غم هم هستم.چه دوستاي خوبي .
|
+| نوشته شده توسط مرد تنها در جمعه ششم مهر 1386 | موضوع: |