تبليغاتX
دهکده ی قلبها
 بودنت با من
تا کدوم ستاره رفتی توکه هیچی جانزاشتی

 

تا کدوم ترانه رفتی توکه ردّ پا نزاشتی

 

بی تردّد میگزری وسط دوتا ستاره

 

نمی بینی اشکمو هربار مثل آسمون می باره

 

اگه باورت بشه بی تو چشمامو واسه همیشه بستم

 

بودنت بهونه میشه واسه شونه های خستم

 

اگه باورت می شد بی تو یک تن واسه ی همیشه مرده

 

شاید پاهامومی دیدی؛ زخمییه گلوله خورده

 

می دونم محاله اما اگه خوندی نامه هامو

 

عزیزم ببین یه لحظه بغض بسته توصدامو

 

چهره ی خیالی تو میگزره لحظه به لحظه

 

توی ذهنم اما تاریک مثل یه بیده می لرزه

 

نکنه یه وقت عزیزم ببری منو توازیاد

 

نشنوی اینهمه آه و اینهمه ناله و فریاد

 

نکنه نیای تو هرگز؛ بمونی توکهکشونا

 

نامه های بی جوابم بمونه واسه ی فردا

 

می دونم که اون غرورت میزاره تورو ازم دور

 

می دونم نیای عزیزم می مونم من تا ابد کور

|+| نوشته شده توسط مرد تنها در دوشنبه نهم مهر 1386 | موضوع: |
 نظر
سلام  به همه:

 

امیدوارم خوب باشین و نماز روزه هاتون قبول باشه.

 

میخواستم اگه براتون مشکلی نیست نظراتونو توی وبلاگ غم قطره

 

بذارین.چون بعضی وقتا بلگفا دارای مشکلاتی میشه  ولی اونجا تمام

 

نظراتتونو میخونم و بعضی وقتا شرمنده دوستان میشم که نظراتشونو

 

 

نمیتونم بخونم یا جواب بدم.ممنون میشم اگه این کارو کنین.

 

 

ارس وبلاگ:

 

 

http://ghamghatre.mihanblog.com/

|+| نوشته شده توسط مرد تنها در جمعه ششم مهر 1386 | موضوع: |
 
|+| نوشته شده توسط مرد تنها در جمعه ششم مهر 1386 | موضوع: |
 

توي كوچه ي خاطرات قدم ميزدم واي خدا

 

تك تك حرفا رو يادم مياد.همه چيزا رو يادم

 

 

مياد.كاش هيچ وقت از اين كوچه رد

 

نميشدم.همين طور كه داشتم قدم ميزدم

 

 چشمم به دفتر خاطراتي افتاد. توي يه

 

 برگ ش نوشته بود تنهايي توي برگ دوم

 

 نوشته بود عشق و برگ سوم نوشته

 

بودمحبت و برگ چهارم نوشته بود وفا و

 

صفحه اخرو كه نگاه كردم ديدم بازم نوشته

 

 تنهايي.

 

 

اينارو كه خوندم اولش خيال كردم يه ديونه

 

بوده كه حوصلش سر رفته.دفتر و اوردم و رو

 

 صندلي كه ساعتها با هم حرف ميزيدم و

 

 قلبامونو به هم داديم نشستم ولي حالا

 

 به جاي اون گلي كه همه دنيام بود يه

 

برگ زرد توي تابسون نسشته بود كه فقط

 

 بوي حسرت جاش دلمو ميسوزوند.

 

 

دفترو باز كردم و خوب به صفحه اول نگاه

 

كردم،تنهايي:اره من تنها بودم هيچ كس رو

 

 نداشتم يه ادم تنها كه فقط يه دوست

 

داشتاونم همون تنهايي بود.

 

 

عشق:هه هه عاشق شدم.اون كسي كه

 

 با ابهت خاص و غرور فراوون زندگي ميكرد

 

 و نميذاشت كسي لهش كنه حالا عاشق

 

 شده.اولش فكر ميكردم ميتونم جلو عشق

 

 هم غرور نشون بدم و اونو مطيع خودم

 

كنم.بعد زا يه مدت ديدم واي چي شد

 

غرورم رفت.

 

 

محبت:حالا با از دست دادن غرورم فهميدم

 

 كه خيلي دوسش دارم و باهاش صميمي

 

 و مهربون شدم و از محبت خواستم.اونم تا

 

 اونجا كه ميتونست بهم محبتكرد و جواب

 

مهربونيامو داد.

 

 

وفا :واي خدا نميتونم بگم .... چرا اينجوري

 

 

 شدم؟مگه اين كلمه چي داشت كه

 

اينجوري شدم؟نه نه نه اره ميدونم چرا

 

 نميتونم بگم چون در مقابل اين همه

 

دوست داشتن و عشق و محبت ميخاستم

 

 با وفايي كه بهش كردم وفادار بمونه واي

 

 نميتونم ميخام برم صفحه بعد...

 

 

تنهايي:يادم افتاد ب وقتي كه گفت هيچ

 

وقت تنهات نميذارم ويه دفعه يادم اومد كه

 

 دلمو شكونده.تنهايي اره بهترين دوستي

 

كه هم جواب عشقمو داد و دوسم داشت

 

 هم جواب محبتامو با بخشش داد.هم با

 

اين كه من بهش بي وفايي كردم اون بازم

 

 برگشت و با اين كه تنهايي بود تنهام

 

نذاشت.خيلي دوسش دارم با اين كه

 

تنهايي رو تنها گذاشتم ولي بازم خودش

 

تنها باهام نموند.با كمال مهربوني و

 

صميميت هميشگيش كه توي چهرش بود

 

منو با يكي از دوستاي خوبش اشنا

 

كرد.اونم مثه تنهايي باوفا بود اسمش غم

 

بود.ولي تنهايي رو بيشتر ميشناسم.از

 

همون اول بچگي باهام دوست بود و حالا با

 

 غم هم هستم.چه دوستاي خوبي .

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط مرد تنها در جمعه ششم مهر 1386 | موضوع: |
 من امده ام
سلام عاشقانه ی عاشقانه ترین فرد زندگیم و الگوی حیاتم به همه

 

 

 دوستان و بازدید کننده های عزیز.

 

بهتره یه سر به وبلاگ غم طره بزنین تا بدونین جریان چیه که

 

 

اومدم.امیدوارم رضایت بخش باشه.

 

 

غم  قطره:   http://ghamghatre.mihanblog.com/

|+| نوشته شده توسط مرد تنها در پنجشنبه پنجم مهر 1386 | موضوع: |
 
تمام شد.
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

 

 

 

---------------------

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خط انتها کشیده شد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دیگه اپ نمیکنم تا وقتی که حالو

 

 

 

 

 

 

 

 

روزم به دست اونی که میدونه خوب

 

 

 

 

 

 

 

بشه و ....

 

 

 

 

 

 

 

 

باارزوی قبولی عبادات شما و

 

 

 

 

 

 

موفقیت روزافزون همه شما به

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خصوص تنها پناهنده قلبم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

***مرد تنها***

|+| نوشته شده توسط مرد تنها در یکشنبه یکم مهر 1386 | موضوع: |
 خداحافظ
تمام شد.

---------------------

خط انتها کشیده شد.

 

دیگه اپ نمیکنم تا وقتی که حالو روزم به دست اونی که میدونه خوب بشه و ....

 

 

باارزوی قبولی عبادات شما و مفقیت روزافزون همه شما به خصوص تنها پناهنده قلبم

 

***مرد تنها***

|+| نوشته شده توسط مرد تنها در یکشنبه یکم مهر 1386 | موضوع: |
 چه قدر سخته

خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه

 

خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ...

 

خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ..

 

. خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ،

 

اما اون بگه :

 

ديگه نمي خوامت

|+| نوشته شده توسط مرد تنها در یکشنبه یکم مهر 1386 | موضوع: |
 دریغ

آن روزها و شبها كه با تو بودم

آنگاه كه لحظه به لحظه خيره به چشمانت بودم

آنگاه كه صداي تو زيباترين ترانه اي بود كه شنيده بودم

ليلي بودنم را باور نداشتم

گمان ميكردم،

ليلي كسي است ميان من و تو

آري من و تو

نمي دانستم باور نداشتم من همان ليلي تو هستم

اما

ازان روز كه تو رخت بستي ورفتي

درك كردم

دانستم كه روزهايي براي كسي كس بودم

دانستم بي تو نيستم خاموشم

آن گاه كه دانستم بي تو كه هيچ

بدون روياهاي باتوبودن هم نمي توانم زندگي كنم

قبول كردم

من همان ليلي تو بودم

اما دريغ

آنقدر بتو گفتم

"من ليلي نيستم" كه

تو نيز باور كردي مجنون نيستي

ورفتي...

حال نمي دانم نمي دانم

با ليلي شدنم بدون مجنون چه كنم؟

اصلا شايد ديگر من مجنون شدم!!!

اما دريغ

|+| نوشته شده توسط مرد تنها در یکشنبه یکم مهر 1386 | موضوع: |
 

توي درياي دنيا با كشتي غول پيكري كه از غرور ساخته بودم داشتم

سرزميناي دنيارو ميگرفتم.سرزمين بزرگي،ابهت،دوستي،مردي،محبت و....

 

ميشه گفت بيشتر سرزميناروگرفتم ديگه دنيا داشت ازمقابله باهام نااميد

 

ميشد.يه روز روي نقشه نگاه كردم ديدم به سرزمينه كه رگش سرخه.كنار

اون سرزمين محبت و تنهايي ونامردي اره محبت رو بلد بودم چون خودم

 

 

گرفته بودمش.سرزمين نامردي رو هم اسمش رو عوض كردم و تمام مردش

 رو كشتم و به قلمرو خودم اضافه كردم.تنهايي رو نديده بودم بايد حتما با

سرزمين عشق فتحش ميكردم.لشكري از همه سرزميناي فتح شده اماده

 كردم و به اونا روحيه دادم كه اين اخرين جنگيه كه با دنيا داريم و با فتح اين

 سرزمين همه سرزميناشو ازش ميگيريم و مطيعم ميشه.سربازا روحيه فوق

 العاده اي گرفته بودن.بالاخره بعد از چند روز به اون سرزمين لشكر

كشيدم.سربازام با تمام وجود حمله ميكردن.تك تك شهراي اون سرزمينو

داشتيم فتح ميكرديم.به شهر بزرگ بو كه واسه اين كه زودتر شهراي ديگه

 رو بگيرم اونو گذاشتم اخر كار.شهر دوستي و علاقه و...چه شهراي

قشنگي ولي حالا خودم حاكمشون هستم.فتح سرزمين جز اون شهر تموم

 شد.چند روزي استراحت كرديم.سربازا واقعا خوشحال بودن.سردار سربازان

 اميد كه هميشه راهنماييم ميكرد اون شب پيشم بود.قرار بود فردا بريم اون

 شهر رو بگيرم.

 

شهر وفا چه شهر بزرگي ميشه گفت يه سرزمين بود.اونم فتح كردم.حالا

 دنيا رو مطيع كردم.

 

يه شب اتفاقي داشتم به نقشه نگاه ميكردم همه جارو فتح كردم...همه ي

 

 سرزميناي خوب وبد...

 

ا ااااا اينجا كجاست؟نكنه هنوز مونده؟يه سرزمين يا دهكده كوچولو؟

 

همه سردارا و سربازا رو جمع كردم ازشون پرسيدم اينجا كجاست؟

 

سردار سپاه عشق گفت اينجا سرزمين قلبه.كه زاده ي سرزمين عشقه.و با

 

 نااميدي گفت هنوز هيچ كس نتونسته اونجارو بگيره.سردار غرور عصباني

 

شد.يه نگاه به نقشه كردم و باخودم گفتم پس دنيا...

 

بعد از سه روز با تمام قوا رفتم و به اون سرزمين لشكر كشي كردم.خيلي

 طولاني بود.سخت ترين جنگ بود.عاقبت فتحش كردم.سربازام دنيارو

 

دستگير كره بودن.اون به جاي اينكه ناراحت باشه با خنده اي كه ايشتم ميزد

 

بهم نگاه ميكرد.گفتم ديونه شده و ازادش كردم.

 

 

پس از يه مدتي ديدم سرزمينام دارن كم ميشن.و همه رو ازم

 

ميگيرن.سرزمين غرور كه بدون اون هيچ بودم سرزمين تكبر وهزارتا سرزمين

 

 

ديگه...

 

سربازامو اماده كردم كه به سرزميناي وفا و تنهايي و محبت و مهرباني و...

 

برن تا شكست نخورم.

 

 

اره دنيا بود سرزمينارو ازم گرفت غرور رو كه پايتختش كردو ديگه نتونستم

 

بگيرمش.ولي سرزمين عشو قلب و وفا و تنهايي رو نگه داشتم.

 

عاقبت يه روز دنيا اسيرم كرد ولي سربازان اميد و عشق و وفا نذاشته بودن

 

 

اون سرزمينا رو بگيرن.با دستاي بسته جلو دنيا وايساده بودم.درست مثه

 

 

 

خودش زدم زير خنده.ولي دنيا بهم گفت من خنديدم چون تو با گرفتن

 

سرزمين قلب منو حاكم خودت كردي و قلب خودت رو گذاشتي توي دستام

 

و رهام كردي.اره اون قلب منو سپر خودش كرده بود.و يه قلب ترك ترك رو

 

گذاشت توي سينم.و ازادم كردو اجازه حاكميت روي سرزميناي تنهايي و

 

غم و عشق و وفا رو بهم داد با خنده اي مهربون بهم گفت تو فقط لايق

 

سلطنت روي اين سرزمينا هستي...بهش گفتم سرزمين غرور رو بهم

 

برگردون.ولي گفت يا سرزمين غروز يا سرزمينايي كه بهت دادم.

 

با چشماي باروني كه حتي اسمون هم از چشمام گريش گرفت با پاي پياده

 

از سرزمين دنيا رفتم به سرزمين عشق و اونجا همه چيمو از دست دادم تا

 

اين كه با ديواراي قلبم يه خونه واسه خودم ساختم.

 

كاش هيچ وقت سرزمين قلب رو نميگرفتم.حالا تنهاي تنهام.و بر سرزميناي

 

غمممم تنهاييييي وفاااااا و مهرباني و...سلطنت ميكنم.

|+| نوشته شده توسط مرد تنها در یکشنبه یکم مهر 1386 | موضوع: |
 وداع
سلام عاشقانه به همه دوستان و گلهایی که منو تا اینجا کمک کردن و مثه پاییزی ترین پاییزم پر انرژی *ظاهر* شدن با زحمات بی دریغشون منو حمایت کردن....بی مغرور از همشون نهایت تشکر رو دارم.

 

 

یه خبر دارم حالا نمیدونم خوبه یا بد.ولی فکر کنم واسه اونی که میدونه بهترین خبریه که توی اینترنت به دستش اومده...

 

به هرحال ازتون عذر میخام که نتونستم دوام بیارم.

امیدوارم پاییزم مثل بهار شاد و مثل تابستون گرو و پر هیاهو و مثه پاییز پر انرژی و مثه زمستون صبور و ساکت باشه.

خیلی دلم میخاست نرم ولی فکر کنم لفظی که به اسم نامرد روم گذاشته شد حتی از درد اتمام عمر هم بیشتر بود ولی حیف که بهم گفت و بدون اینکه بدونه چی کشیدم مهر تکرارو روی لباش زد.

کسی که بهش تکیه دادم با یه خوش اومدی ساده کمرمو با خاک یکی کرد و بدون هیچ توجهی رفت و واسه همیشه بهم گفت برو.

خیلی وقت بود سد بغزم نشکسته بود ولی دیگه سده و نتونست دوام بیاره.

امیدوارم همیشه شاد باشه و حداقل اونی رو که دوست داره مقابل باشه و احساسشو درک کنه.

 

 

 

 

موفق و پاییزی باشید ...

به امید شادی همه ی شماها.از همتون ممنون.

|+| نوشته شده توسط مرد تنها در یکشنبه یکم مهر 1386 | موضوع: |
 

گفتم که رفتنت یه روز قاب دلم رو می شکنه

گفتی که این بخت تو بود تقدیر تو شکستنه

هر وقت که بارون می زنه تورو کنارم میبینم

حس میکنم پیش منی هنوزم عاشق ترینم...

گفتم بمون اون روز میاد غصه هامون تموم میشه

گفتی اگه باهام باشی لحظه هامون حروم میشه

هر وقت که بارون می زنه تورو کنارم میبینم

حس میکنم پیش منی هنوزم عاشق ترینم...

وقتی رفتی همه دنیا رو سرم

انگاری خراب شدو دلم شکست

ساز من زانوی غم بغل گرفت

رفت و کز کرد گوشه ی اتاق نشستهر وقت که بارون می زنه تورو کنارم میبینم

حس میکنم پیش منی هنوزم عاشق ترینم...

از وقتی رفتی هیچ کسی هم درد و هم رازم نشد

هیچ کسی حتی یه دفعه هم غصه ی سازم نشد

رفتی ولی بدون هنوز عاشقتم تا پای جوون

دل بهاریم عاشقه چه تو بهار چه تو خزون

هر وقت که بارون می زنه تورو کنارم میبینم

حس میکنم پیش منی هنوزم عاشق ترینم...

|+| نوشته شده توسط مرد تنها در شنبه سی و یکم شهریور 1386 | موضوع: |
 من و تو

دلبر ديرينه تويي

همره بي كينه تويي

قلب تويي

سينه تويي

اميد ادينه تويي

سرور پرشور تويي

نور تويي

هور تويي

هستي مسترور تويي

خنده ي مسرور تويي

جنت پرشور تويي

باعث با و پر تويي

عطش تويي

شرر تويي

قضا تويي

قدر تويي

دلبر جان و خون تويي

عقل تويي

جنون تويي

حلقه ي زنجيردلم فتح به دست چون تويي

عاشق پردرد منم

سرد منم

كشته ي تقدير منم

بسته سزنجير منم

سكوت دلگير منم

تيغه ي شمشير منم

مانده و مست تو منم

عاشق پست تو منم

كشته ي دست تو منم

گداي اين خانه منم

يكه و ديوونه منم

به راه بي مقصد تو راهي و ديوونه "منم"

|+| نوشته شده توسط مرد تنها در شنبه سی و یکم شهریور 1386 | موضوع: |
 وقت رفتن
نوشتی وقت رفتن میرم و بر می گردم

 

پشت سرت ندیدی وقتی که گریه کردم

 

رفتی یادت بمونه که دنبالت می گردم

 

دیشب تا صبح نشستم زیر نگاه مهتاب

 

تو خیلی خوبی اما فقط تو عالم خواب

 

من که رفتم ولی این رسم وفاداری نبود

 

قصه ی چشمای تو واسه من تکراری نبود

|+| نوشته شده توسط مرد تنها در شنبه سی و یکم شهریور 1386 | موضوع: |
 کویر و سراب

شنيده ام كه گفته اند :

 

سراب آرزوي تحقق نايافته كوير استسراب و كوير هميشه در كنار هم در قلب و جان هم هستند

 

اما

 

اين دو هيچ گاه به هم نمي رسند

 

هر قدر كوير جلوتر ميايد سراب عقب ميكشد

 

وبرعكس

 

حال آنكه كوير خود، سراب راساخته

 

سراب آنگاه كه خواست در دل كوير قدم گذارد

 

به كوير گفت:

 

من در تو ايجاد ميشوم،

 

شكل ميگيرم،

 

در آغوش تو اوج ميگرم،

 

ولي بدان !

 

من و تو هيچ گاه يكي نخواهيم شد

 

حتي اگر آرزوي اين را داشته باشيم

 

كوير نيز كه ميدانست با سراب چيز ديگريست ،

 

پذيرفت

 

اما نمي دانست !

 

نمي دانست!

 

باخود چه كرده

 

نمي دانست

 

هميشه بايد يكي نشدن با محبوبش را

|+| نوشته شده توسط مرد تنها در جمعه سی ام شهریور 1386 | موضوع: |
 اینو نمیتونم عنوانشو بگم اخه...

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد

 

فریبنده زاد و فریبا بمیرد

 

شب مرگ تنها نشیند به موجی

 

رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

 

درآن گوشه چندان غزل خواند آن شب

 

که خود در میان غزلها بمیرد

 

گروهی برآنند که این مرغ شیداست

 

کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد

 

شب مرگ از بیم آنجا شتابد

 

که از مرگ غافل شود تا بمیرد

 

من این نکته گیرم که باور نکردم

 

ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

 

چو روزی ز آغوش دریا برآمد

 

شبی هم در آغوش دریا بمیرد

 

تو دریای من بودی آغوش باز کن

 

که می خواهد این قوی زیبا بمیرد

|+| نوشته شده توسط مرد تنها در جمعه سی ام شهریور 1386 | موضوع: |
 رمضان
سلام:

 

 

فرا رسیدن ماه مبارک رمضان رو به همه دوستان و روزه داران عزیز تبریک

 

میگم.امیدوارم بتونید نهایت استفاده رو از این مهمانی بزرگ ببرید و تا میتونید

 

توی مهمونیه خدا پر خوری کنید چون از این مهمونیا کم هست شاید دیگه

 

نباشه...اخه توی این ماه هر کی بیشتر از ضیافت خدا فیض ببره خوشبخت

 

تره.

 

 

 

 

 

التماس دعـــــــا

|+| نوشته شده توسط مرد تنها در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386 | موضوع: |
 عشق و ازدواج

شاگردی از استادش پرسيد: عشق چست؟

استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد:چه آوردی؟
و شاگرد با حسرت جواب داد: هيچ هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم
.
استاد گفت:عشق يعنی همين
.

شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟


استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به

عقب برگردی
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم
.
استاد باز گفت: ازدواج هم يعنی همين

|+| نوشته شده توسط مرد تنها در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386 | موضوع: |
 بچه بودم

بچه بودم تو نبودی شبا زود خوابم می برد

دل كوچيكم فقط غصه بازی رو مي خورد

بچه بودم چه قدر صاف و رون مي خنديدم

خوبيش اين بود كه از کسی حرف بدی نمی شنیدم

بچه بودم همه هم مثل خودم بچه بودن

نرم و ساده مثل شنهای کنار ساحل

بچه بودم خبر از تو خبر از دروغ نبود

فکر و خیالم پریشون نبود

بچه بودم همه چي درست می شد ، سخت نبود


هيچكی اندازه ی من اونروزا خوشبخت نبود

بچه بودم كسي بي خود منو اذيت نمی كرد

مثل تو ميون بازيا خيانت نمي كرد

بچه بودم عالمی بود آخه عاشق نبودم

از دست چشمای تو ، تو حسرت دق نبودم

بچه بودم دلمو هنوز كسی نبرده بود

هنوزم خدا اونو دست خودم سپرده بود

بچه بودم كسي مثل تو باهام بد نمی شد

بی توجه از كنار رؤياهام رد نمی شد

بچه بودم خبر از خواهش و التماس نبود

لا به لای دفترام ،‌جز دو تا برگ ياس نبود

بچه بودم انقدر از سادگيا دور نبودم

واسه گوش دادن به تو ، انقدر مجبور نبودم

بچه بودم دلم از هيچكسي ناراضي نبود

فكر و ذكرم پيش هيچ چيزی به جز بازی نبود

بچه بودم بيشتر از اين زمونا در می زدن

اون روزا بزرگترا بيشتر به هم سر می زدن

بچه بودم قلبای تو دفترم حقيقی بود

روی دفتر خاطراتم عكس گل و پروانه بود

بچه بودم روزای هفته شبيه هم نبود

حواسم پهلوی اينكه چي بهت بگم نبود

بچه بودم شادی پر بودتو دل بادكنكم

آخر اون روزا كسي بود كه بياد به كمكم

بچه بودم اگه مثل حالا مجنون مي شدم

از بزرگ شدن واسه ابد پشيمون می شدم

|+| نوشته شده توسط مرد تنها در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 | موضوع: |
 
سلام به همه دوستان و بازدید کننده های گل:

 

متاسفانه به دلایلی نمتونم تا چند روز اپ کنم.ولی میتونم نظرا و پیامهای قشنگتونو

 

 بخونم.کسایی هم که میخوان تبادل لینک کنن بگن تا به محض این که نظراتشونو

 

خوندم تبادل کنم.

 

 

|+| نوشته شده توسط مرد تنها در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 | موضوع: |
 
 
بالا
دهکده ی قلبها
<-PostTitle->
<-ArchiveTitle->
 
 
بالا